تبليغاتX
آینه

آینه

حوا

و آدم برای حوا چنین گفت :

 با حضور حوا ، همه جا برای من بهشت بود

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم تیر 1384ساعت 2:23  توسط علیرضا  | 

بلاخره تلفن زنگ خواهد زد ...

می تواند یقه بارانی اش را بالا بزند
و دست هایش را در مهی که از درونش بر می آید پنهان سازد.
می تواند به پیرمردی که ساعت را می پرسد بگوید :
- نمی دانم ، عذر می خواهم
می تواند ساعت ها خیابان شانزدهم را برود و برگردد
می تواند به هیچ پنجره ای چشم ندوزد
می تواند یازده دقیقه به سوسکی که کف اتاق راه می رود نگاه کند
- لطفا والیوم ۱۰ ، یک بسته
می تواند حمام رفتن را ترک کند.
و به صورت نتراشیده اش بی اعتنا باشد
می تواند به تلخی آینه را نگاه کند.
می تواند به آینه گفته باشد :

          - بلاخره تلفن زنگ خواهد زد.

 


شهريار کوچولو دوباره درآمد که: -خوشگليد اما خالی هستيد. برای‌تان نمی‌شود مُرد. گفت‌وگو ندارد که گلِ مرا هم فلان ره‌گذر می‌بيند مثل شما. اما او به تنهايی از همه‌ی شما سر است چون فقط اوست که آبش داده‌ام، چون فقط اوست که زير حبابش گذاشته‌ام، چون فقط اوست که با تجير برايش حفاظ درست کرده‌ام، چون فقط اوست که حشراتش را کشته‌ام (جز دو سه‌تايی که می‌بايست شب‌پره بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِه‌گزاری‌ها يا خودنمايی‌ها و حتا گاهی پای بُغ کردن و هيچی نگفتن‌هاش نشسته‌ام، چون او گلِ من است.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم تیر 1384ساعت 3:0  توسط علیرضا  | 

تکه پاره ها ....

کرگدنی مایوس و بدخلق ، کوله بار سفر بر دوش ، تمام راه ها را ، و تمام بیراهه ها را با رنج آورترین شکل زندگی می کند و بعد همانگونه که تنها زاده شده و تنها زندگی کرده است ، تنها نیز می بایست بمیرد ......

بعضی وقت ها که از جایی عصبی می شوم به قدری بداخلاق و بهانه گیر می شوم که خودم هم از خودم بدم می آید و این همان موقعی است که احتیاج به یک همدم به اوج خود می رسد .... آیا نیست مرا یاری ؟ .......

زندگی ام شده تاوان اشتباهاتی که به سادگی مرتکب شده ام ، شاید مرگ چیزی را حل کند و یا حداقل صورت مسئله را پاک کند.....

حوصله هیچ چیز را ندارم ، حوصله توضیح دادن به هیچ کس را ندارم. گور بابای همه چیز ... من همه چیز را فهمیدم و در پس همه چیز تنها عشق ماند که فعلا دل زنده و گرم نگرم داشته است .......

همه این ها را عاقلانه نوشته ام ، شاید با عقل یک دیوانه کامل ، اما به هر حال طبق قانون من هنوز عاقلم .....

 

     

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


بچه ها

                    شوخی شوخی

                                         به قورباغه ها

                                                      سنگ می پرانند

 

     قورباغه ها

                    جدی جدی

                                می میرند

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم تیر 1384ساعت 21:14  توسط علیرضا  |