پسرک ...
امروز عصر پسرک مرد.
در سه روز گذشته نوشته ای روی میز بالای سرش گذاشته بود که فکر کنم مربوط به تو باشد. نوشته بود :
تنها خدا حق دارد بیدارم کند..........
امروز عصر پسرک مرد.
در سه روز گذشته نوشته ای روی میز بالای سرش گذاشته بود که فکر کنم مربوط به تو باشد. نوشته بود :
تنها خدا حق دارد بیدارم کند..........

اما امروز من اینجوریه ...........

خدا کنه دوباره درست شه ..........

مرد خيره شده بود به پنجره....فقط و فقط خيره شده بود.همين و بس...هيچ کاری نمی کرد که بشود توی يک داستان توصيفش کرد...سيگار نمی کشيد.چيزی نمی خورد.نگاهش به جای خاصی خيره نبود.اصلا آدم مناسبی برای يک داستان نبود.همانطور خيره شده بود به پنجره و اين قابل ذکر ترين کاری بود که داشت انجام می داد.اين قابل ذکر ترين کاری بود که در تمام عمرش انجام داده بود.شايد بتوان گفت که پای راستش اينطور بود يا دستهايش از دو طرفش آويزان بودند.شايد بتوان کلی کاغذ سياه کرد برای اينکه نشان داد مرد دقيقا کجا نشسته و به کدام پنجره خيره شده است .اما چه اهميتی دارد وقتی چيزی برای پيش بردن داستان مردی که به پنجره خيره شده وجود ندارد؟از آنچه که در درونش می گذشت بی خبرم و هرچه درباره افکارش در آن لحظه بگويم دروغی بيش نيست....که اگر می خواستم لعابی از حقيقت رويش باشد از همان اول بايد می گفتم:
خيره شده ام به پنجره...تلخی اندوه زير زبانم است...مثل يک بادام تلخ...
با هزار ترکيب بديع و ادبی که می تواند پشتش بيايد...اما ديگر دير شده...ديگر دير شده برای اينکه بدانيم مرد اندوهگين است يا نه...اگر به فرض هم دهان باز کند و يکباره بگويد ((اندوهگينم ))به کدام دليل بايد باور کنيم؟اگر بخواهد توضيح بدهد ((که از مرگ فلان دوست غصه دارم)) دليل می شود که ما با او همدردی کنيم؟اگر بگويد ((توی اخبار گفت ۳۰۰ نفر در انفجاری دود شده اند رفته اند به هوا)) بايد اشک بريزيم؟اگر هوس کند که دلش برای خرگوشهای آزمايشگاهی بسوزد چطور؟اگر بخواهد برای آمپولهای هوا که به گوشهايشان تزريق می شوند اشک بريزد چه؟؟؟اگر يکباره هوس کند توی سرش به مردمک سفيد شده چشمهايشان فکر کند که قبل از تزريق هوا قرمز بوده اند چطور؟شايد دلش بخواهد برايمان از يک روز لزوما بارانی ماه دی بگويد که کسی را برای آخرين بار در آغوش گرفته است.يا شايد هوس کند از تمام چيزهايی حرف بزند که در زندگيش از دست داده...از اينکه چرا چهره اش اينطور تکيده شده...يا هزار چيز ديگر...اگر او بگويد اندوهگينم واقعا به اين معنی است که اندوهگين است؟چه چيز اندوهگين است؟چه دليلی دارد که بخواهيم خودمان را با دردهای شخصی کسی که هيچ چيز از او نمی دانيم دلمرده کنيم؟بهتر نيست بگذاريم همانطور به پنجره خيره شود و دهان باز نکند؟...ديگر دير شده ...ديگر دير شده برای اينکه بدانيم مرد ناراحت است يا نه....داستان را از اول می گويم:
مرد خيره شده بود به پنجره....فقط و فقط خيره شده بود.همين و بس...