تبليغاتX
آینه

آینه

پایان .......

شب متوجه راه افتادنش نشدم. بی سر و صدا گريخت.
وقتی خودم را به‌اش رساندم با قيافه‌ی مصمم و قدم‌های محکم پيش می‌رفت. همين قدر گفت: -اِ! اين‌جايی؟
و دستم را گرفت.
اما باز بی‌قرار شد وگفت: -اشتباه کردی آمدی. رنج می‌بری. گرچه حقيقت اين نيست، اما ظاهرِ يک مرده را پيدا می‌کنم.
من ساکت ماندم.
-خودت درک می‌کنی. راه خيلی دور است. نمی‌توانم اين جسم را با خودم ببرم. خيلی سنگين است.
من ساکت ماندم.
-گيرم عينِ پوستِ کهنه‌ای می‌شود که دورش انداخته باشند؛ پوست کهنه که غصه ندارد، ها؟
من ساکت ماندم.
کمی دل‌سرد شد اما باز هم سعی کرد:
-خيلی با مزه می‌شود، نه؟ من هم به ستاره‌ها نگاه می‌کنم. هم‌شان به صورت چاه‌هايی در می‌آيند با قرقره‌های زنگ زده. همه‌ی ستاره‌ها بم آب می‌دهند بخورم...
من ساکت ماندم.
-خيلی با مزه می‌شود. نه؟ تو صاحب هزار کرور زنگوله می‌شوی من صاحب هزار کرور فواره...
او هم ساکت شد، چرا که داشت گريه می‌کرد...
-خب، همين جاست. بگذار چند قدم خودم تنهايی بروم.
و گرفت نشست، چرا که می‌ترسيد.

می‌دانی؟... گلم را می‌گويم... آخر من مسئولشم. تازه چه قدر هم لطيف است و چه قدر هم ساده و بی‌شيله‌پيله. برای آن که جلو همه‌ی عالم از خودش دفاع کند همه‌اش چی دارد مگر؟ چهارتا خار پِرپِرَک!

من هم گرفتم نشستم. ديگر نمی‌توانستم سر پا بند بشوم.
گفت: -همين... همه‌اش همين و بس...
باز هم کمی دودلی نشان داد اما بالاخره پا شد و قدمی به جلو رفت. من قادر به حرکت نبودم.

کنار قوزکِ پايش جرقه‌ی زردی جست و... فقط همين! يک دم بی‌حرکت ماند. فريادی نزد. مثل درختی که بيفتد آرام آرام به زمين افتاد که به وجود شن از آن هم صدايی بلند نشد

شش سال گذشته است و من هنوز بابت اين قضيه جايی لب‌ترنکرده‌ام. دوستانم از اين که مرا دوباره زنده می‌ديدند سخت شاد شدند. من غم‌زده بودم اما به آن‌ها می‌گفتم اثر خستگی است.
حالا کمی تسلای خاطر پيدا کرده‌ام. يعنی نه کاملا... اما اين را خوب می‌دانم که او به اخترکش برگشته. چون آفتاب که زد پيکرش را پيدا نکردم. پيکری هم نبود که چندان وزنی داشته باشد... و شب‌ها دوست دارم به ستاره‌ها گوش بدهم. عين هزار زنگوله‌اند.
اما موضوع خيلی مهمی که هست، من پاک يادم رفت به پوزه‌بندی که برای شهريار کوچولو کشيدم تسمه‌ی چرمی اضافه کنم و او ممکن نيست بتواند آن را به پوزه‌ی بَرّه ببندد. اين است که از خودم می‌پرسم: «يعنی تو اخترکش چه اتفاقی افتاده؟ نکند بره‌هه گل را چريده باشد؟...»
گاه به خودم می‌گويم: «حتما نه، شهريار کوچولو هر شب گلش را زير حباب شيشه‌ای می‌گذارد و هوای بره‌اش را هم دارد...» آن وقت است که خيالم راحت می‌شود و ستاره‌ها همه به شيرينی می‌خندند.
گاه به خودم می‌گويم: «همين کافی است که آدم يک بار حواسش نباشد... آمديم و يک شب حباب يادش رفت يا بَرّه شب نصف‌شبی بی‌سروصدا از جعبه زد بيرون...» آن وقت است که زنگوله‌ها همه تبديل به اشک می‌شوند!...

يک راز خيلی خيلی بزرگ اين جا هست: برای شما هم که او را دوست داريد، مثل من هيچ چيزِ عالم مهم‌تر از دانستن اين نيست که تو فلان نقطه‌ای که نمی‌دانيم، فلان بره‌ای که نمی‌شماسيم گل سرخی را چريده يا نچريده...

خب. آسمان را نگاه کنيد و بپرسيد: «بَرّه گل را چريده يا نچريده؟» و آن وقت با چشم‌های خودتان تفاوتش را ببينيد...

و محال است آدم بزرگ‌ها روح‌شان خبردار بشود که اين موضوع چه قدر مهم است!

 

در نظر من اين زيباترين و حزن‌انگيزترين منظره‌ی عالم است. اين همان منظره‌ی دو صفحه پيش است گيرم آن را دوباره کشيده‌ام که به‌تر نشان‌تان بدهم: «ظهور شهريار کوچولو بر زمين در اين جا بود؛ و بعد در همين جا هم بود که ناپديد شد».

آن قدر به دقت اين منظره را نگاه کنيد که مطمئن بشويد اگر روزی تو آفريقا گذرتان به کوير صحرا افتاد حتما آن را خواهيد شناخت. و اگر پاداد و گذارتان به آن جا افتاد به التماس ازتان می‌خواهم که عجله به خرج ندهيد و درست زير ستاره چند لحظه‌ای توقف کنيد. آن وقت اگر بچه‌ای به طرف‌تان آمد، اگر خنديد، اگر موهايش طلايی بود، اگر وقتی ازش سوالی کرديد جوابی نداد، لابد حدس می‌زنيد که کيست. در آن صورت لطف کنيد و نگذاريد من اين جور افسرده خاطر بمانم:
بی درنگ برداريد به من بنويسيد که او برگشته

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم تیر 1384ساعت 1:2  توسط علیرضا  | 

تلفن ...

تلفن زنگ می زند..می دود طرفش...دو سه تا زنگ بيشتر نمی خورد که  برش می دارد ... الو ... الو .... زهرمار .... مرض ....حرف بزن خوب...می دانی که .... گوشی را می گذارد  ..با خودش فکر می کند بايد اينبار بگويد که  می داند  کيست...

 

تلفن زنگ می زند...می دود طرفش...سينه هايش توی لباس سفيد شل  ولش تند تند تکان می خورند.. قبل از آنکه گوشی را بردارد يقه اش  را می کشد روی شانه هايش...برش می دارد....الو....الو...می خواهد کلمه ها را از توی دهانش بريزد بيرون که از آنور خط صدای گذاشته شدن گوشی می آيد.

 

تلفن زنگ می زند...فکر می کند که زنگ می زند...تلفن زنگ نمی زند... زنگ نمی زند....يک صدای کوچک بيايد می دود طرفش...ااگر کسی بود که باهاش صحبت کند حتما می گفت که چرا پای پنجره می نشيند  زل می زند به بيرون..می گفت که چرا نمی رود همان جلوی تلفن بشيند!

 

تلفن زنگ می ند....می دود طرفش..گوشی را برمی دارد..می خواهد بگويد الو...يکی آنور زودتر  می گويد: الو؟

نفسش گير می کند يک جايی بين حنجره و ريه هايش...سرش سنگين می شود... می افتد.

اين که او نيست....اين که او نيست...شايد صدايش عوض شده باشد توی اين همه سال..یکی باز از آنور می گويد: الو...چرا ديگر نمی گی الو ...مرض...زهر مار...حرف بزن خوب...

می فهمد که آن دستش که گوشی را باهاش نگه داشته دارد بدجوری می لرزد.

صدا سرفه خشکی ميکند می گويد:فکر کردی می دانی من کی هستم نه؟می خواستی حرف بزنی صدبار نتوانستی ؟نمی رفتی دستشويی که يک موقع زنگ نزننم ......ها؟می بينی ؟ميدانم همه چيزت را...يک کاری بکن دستت هم اينطور نلرزد.حرف بزن خوب يک کم...دلم تنگ شده برای صدايت...حرف بزن....می خواهی من برايت بگويم؟يک داستان بگويم برايت؟تو که حرف نمی زنی بزار بگويم پس...يک مردي بود که عاشقش بودم...پای پنجره می نشست هميشه...يک روز نشسته بود توی خانه اش که تلفن زنگ....

صدايش يواش يواش عوض می شود...انگارمی شود همانی که بايد از اول می بود..حالا می شناسدش...نمی داند يکهو چطوری گريه اش می گيرد..اشکها شروع می کنند روی گونه اش سر خوردن.وسط حرفهای زن  توی همان گريه اش فقط می گويد:مرض...زهر مار....بعد گوشی را می گذارد می رود لب پنجره تا سير دلش گريه کند.

 

تلفن زنگ می زند...تلفن زنگ می زند...

 

تلفن زنگ می زند.کسی نيست که برش دارد بگويد الو..بگوید مرض..بگويد زهرمار...کسی نيست.آن کسی هم که آنور خط است اگر گوشی را هم بردارند،باز سالها می خواهد حرف نزند ديگر...ان کسی که بايد برش دارد يک جايی رو به روی پنجره اش نشسته ، به خونی نگاه می کند که از مچش دارد می جوشد می ريزد بيرون...می ريزد لب پنجره..بعد می رود سراغ آن يکی دستش...کارش که با مچ هايش تمام می شود،خيره می ماند به کف اتاق که دارد فرش می شود با يک چيز گرم قرمز....بعد انگشتش را می زند توی خون نگاه می کند به پنجره...بعد...

تلفن می خواهد حالا حالا ها زنگ بزند.

 

* * * * * * * * * * *

کدامتان بوديد از من پرسيديد آخرش آن مريضی که فکر می کرد تلفن همش زنگ می زند چی شد؟مگر نگفتم برايتان؟چه لعبتی بود...بايد خودتان می ديديد...دخل خودش را آورد آخرش.رگ جفت دستهايش را زد.رو به ديوار پيدايش کردند...حيف...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم تیر 1384ساعت 18:12  توسط علیرضا  |