تبليغاتX
آینه

آینه

خلا

 

به شکل وحشتناکی دچار خلا شده ام . دلم چیز های مبهم و موهوم می خواهد. دلم می خواهد یک ریز تخمه بشکنم. دلم چای می خواهد. دلم می خواهد سیگار بکشم !!! دلم می خواد بروم حمام و تمیز بشوم. دلم می خواد یک چیزی عوض بشود. دلمی می خواد برم حماممان که لامپ ندارد لامپ یزنم و بعد بروم داخل آن همه مو های سرم را از ته بزنم و بعد دوش بگیرم و بعد که عوض شدم ار زور خستگی بخوابم ... چرا خوابم نمی آید ؟ چرا اینقدر گه شدم ؟ چرا این قدر همه چیز عوضی و یک جور دیگر شده ! چرا همه چیز اعصاب آدم را خورد می کند ؟ چرا هیچ کس نمی آید در بزند ؟ به خدا پا می شم میرم همین الان از پنجره خودم رو پرت می کنم بیرون ...................


در سکوت می روم

ساکت گریستن در اتاقی خالی از هجوم رویا های بی پروا

ساکت رفتن در جاده ای خالی از هیاهوی مردی که نقابشان آرام می گوید : سلام

ساکت و بی صدا در انتهای دریاچه ای غرق شدن

ساکت اما پر از امید های موهوم

                                     پر از صدا های گنگ و نامفهوم

 


لعنت به سردرد ...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم خرداد 1384ساعت 1:47  توسط علیرضا  | 

بشمار ...

گفت من ازت راضی ام خدا ازت راضی باشه ....

گفت منو ببرید همون بخش قبلی اونا خیلی مهربون بودن به آدم خیلی میرسیدن

گفت خوشحالم که بلاخره عروسم رو دیدم .... خوش حالم که خوشبختی تو دیدم .... ( خطاب به داییم و همسرش )

گفت حالم خوبه قوی ام .... بلند شد که سرش گیج رفت و افتاد

گفت .... من دیگه عمرم رو کردم ........ ( خدا کنه این حرفش رو راست نگفته باشه )


بشمار.....

يک....دو....سه....چهار.....فکر می کنی چندمی خودت باشی؟

می دانی ؟هميشه از کرمها می ترسيد...می گفت توی تابوت دفنم کنيد.هرچند که اين آخرها چيزی ازش نمانده بود که بخواهد نصيب کرمها شود...ياوه نگو...فقط بشمار.....عمو رفت...پدربزرگم رفت...مادر بزرگ رفت ... این پدرز بزرگم هم داره میره... بشمار....

يک....

دو....

سه....

چهار...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم خرداد 1384ساعت 22:13  توسط علیرضا  | 

بخند

نمی توانم خنده هایت را در چشمانم زندانی کنم

می خندی و چشمانت هزار برابر زیبا می شود

                  و این همه چشم پنجره چشمانت

بخند

بخند تا بیاموزم که زیبایی سهم تمامی چشمهاست

و عاشق هرگز نباید منتطر پاسخی باشد

عاشقانه ان را بر کاغذی می نویسم

و آن را به باد می سپارم

 

می خندی و چشمامت هزار برابر زیبا میشود

و من تمام پنجره چشمانم را باز می کنم

بخند

 

زیباتر از چشمانت . چشمی نخندیده است

 

- سید ابراهیم نبوی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم خرداد 1384ساعت 0:21  توسط علیرضا  |