اهلی کردن یعنی چه ؟
دوشب پيش بابا بزرگم يه سكته خفيف مغزي كرد ... تو بيمارستان بستريش كردن .... حدود 10 شب بود كه من فهميدم ... يكم اعصابم هم خورد بود چون باز اون نگرانم كرده بود .... اين هم مزيد بر علت شد به علاوه مريضی خودم ... داشتيم چت مي كرديم كه ديدم يه حرفي رو يه جا به شوخي نوشته بود ... شايد اون شوخي زياد هم بد نبود اما از اون انتظار نداشتم همچين چيزي بگه ... شايد اگه اونقدر اعصابم خورد نبود به دل نمي گرفتم . هرچند كه اون حرف خيلي بر خورنده بود درست مثل اون باري كه با يكي حرف زده بود آنلاين و اون حرفي رو كه من انتظار داشتم نزد كه هيچ , بلكه چيزي گفته بود كه واقعا قلب من رو شيكونده بود ......
مرد ها هم غرور دارند و مرد ها هم بهشون بعضي چيز ها بر ميخوره ... چرا نميخوان اين رو بفهمن دختر ها ؟ يعني توقع بيجايي هست كه بخوايم وقتي دو نفر همو دوست دارند و مي خوان با هم ازدواج كنن ديگه برنگردن به شوخي جايي بنويسند ( تو يه جمع و به جمع!!!! ) لبو ( لب با ضم ب – نه ميوه لبو !!! ) دلم واشه ؟ يا توقع داشته باشن وقتي يكي بهشون پيشنهاد دوستي ميده برگردن جواب بدن ... من خودم دوست پسر دارم ؟؟؟ اين توقع بيجايي هست ؟ يا به قول اون برده داري ؟!!!!
خدايي خيلي سخته هر بار كه حرف ميزني با طرفت . بترسي بهش بر نخوره ... بترسي ناراحت نشه .... همش دلت بلرزه .... چون آستانه تحريكش پايينه اما اون توقع داشته باشه تو نه ناراحت بشي ... نه بهت بر بخوره ... نه هيچ چيز ديگه اي ... تازه وقتي قولش رو هم ميزاره زير پا ( كه نگران نكنه آدم رو حالا كه اين همه از هم دوريم ) برميگرده ميگه تو منو كشتي با اين نگران شدنت !!!!
دوستي يعني به آرامش رسيدن .... نه باعث ناراحتي هم شدن
كاش اون اينو بفهمه ... كاش بفهمه ... كاش بفهمه چقدر برام عزيزه .... كاش يكم مراعاتم رو كنه
شهريار کوچولو گفت: -نَه، پیِ دوست میگردم. اهلی کردن يعنی چی؟
روباه گفت: -يک چيزی است که پاک فراموش شده. معنيش ايجاد علاقه کردن است.
....
شهريار کوچولو بار ديگر به تماشای گلها رفت و به آنها گفت: -شما سرِ سوزنی به گل من نمیمانيد و هنوز هيچی نيستيد. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. درست همان جوری هستيد که روباه من بود: روباهی بود مثل صدهزار روباه ديگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همهی عالم تک است.
گلها حسابی از رو رفتند.
شهريار کوچولو دوباره درآمد که: -خوشگليد اما خالی هستيد. برایتان نمیشود مُرد. گفتوگو ندارد که گلِ مرا هم فلان رهگذر میبيند مثل شما. اما او به تنهايی از همهی شما سر است چون فقط اوست که آبش دادهام، چون فقط اوست که زير حبابش گذاشتهام، چون فقط اوست که با تجير برايش حفاظ درست کردهام، چون فقط اوست که حشراتش را کشتهام (جز دو سهتايی که میبايست شبپره بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِهگزاریها يا خودنمايیها و حتا گاهی پای بُغ کردن و هيچی نگفتنهاش نشستهام، چون او گلِ من است.
و برگشت پيش روباه.
گفت: -خدانگهدار!
روباه گفت: -خدانگهدار!... و اما رازی که گفتم خيلی ساده است:
جز با دل هيچی را چنان که بايد نمیشود ديد. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمیبيند.
شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمیبيند.
-ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کردهای.
شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: -به قدر عمری است که به پاش صرف کردهام.
روباه گفت: -انسانها اين حقيقت را فراموش کردهاند اما تو نبايد فراموشش کنی. تو تا زندهای نسبت به چيزی که اهلی کردهای مسئولی. تو مسئول گُلِتی...
شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: -من مسئول گُلمَم.
تا اطلاع ثا به علت بيماري خودم و همچنين مراغبت از پدر بزرگم آپديت نميشه يا دير به دير آپ ديت ميشه ...
